هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک
روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او
میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش
را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
.
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:12 توسط فریدون اهورا
|
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست.
اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا مالک آن نیست ، و این یعنی آزادی ،