اگر همسر زيبا دوست داريد ، بخوانيد

رسيدگي نکردن به سر و وضع و سلامت و تناسب اندام بعد از ازدواج

«بچه‌ها! اين خبر و شنيدين: زنان متاهل از زنان مجرد چاق‌ترند. خب، معلوم است؛ آنها انگيزه‌اي براي تناسب اندام ندارند. زن و مرد هم ندارد.... مردان هم همين ‌طوري‌اند‍...»

بعضي‌ها مي‌گويند اين چاق شدن به دليل تغييرات هورموني است و گريزي از آن نيست. بعضي هم مي‌گويند از آنجا که چاق يا لاغر بودن تاثيري در زندگي مشترک ندارد، انگيزه‌اي براي حفظ تناسب اندام وجود ندارد.
متاسفانه اين اشتباه (رسيدگي نکردن به سر و وضع و سلامت و تناسب اندام بعد از ازدواج) بيشتر علامت يک مطلب روان‌شناختي است تا يک مطلب اجتماعي؛ و آن علامت اين است که: «من خودم را دوست ندارم!» و متاسفانه علامت خيلي بدي هم هست. دليل اينکه قبل از ازدواج کمتر اين علامت نمايان مي‌شود آن است که چون ما خودمان را دوست نداريم، براي اينکه دوست داشته شويم (توسط شخص ديگري) به سر و وضع خودمان مي‌رسيم، بعد از اينکه آن شخص ما را دوست داشت و ازدواج صورت گرفت و در قالب همسر در کنار ما قرار گرفت، خودمان را رها مي‌کنيم و باور غلطي که در ذهن ‌داريم نيز کمک مي‌کند که بگوييم چه زيبا و خوش‌اندام باشم و چه نقطه متضاد آن، ديگر او مرا به همسري برگزيده است و حالا ديگر چه فرقي مي‌کند که لاغرم يا ؟!

در دنياي روان‌شناسي، ما مي‌گوييم که اگر کسي خودش را دوست نداشته باشد هرگز نمي‌تواند به معناي واقعي، ديگري را دوست داشته باشد. اين شخص چون قبل از ازدواج هم خودش را دوست نداشته، طبيعي است که بعد از ازدواج هم علاقه‌اي به خودش نداشته باشد؛ به ويژه اينکه چون خاطرش جمع است که کسي او را دوست داشته و همواره در کنارش مي‌ماند، حتي حالا هم حاضر نيست لااقل براي خاطر او به ظاهر خود و سلامتش بها بدهد. در پشت اين قضيه به صورت پنهاني بايد بدانيم که او به معناي واقعي همسرش را هم دوست ندارد و براي همين حاضر نيست حتي براي خوشايند او اين کارها را انجام دهد.

اگر کسي خودش را دوست نداشته باشد هرگز نمي‌تواند به معناي واقعي، ديگري را دوست داشته باشد.شايد بخشي از اين اتفاق به اين دليل مي‌افتد که در فرهنگ ما «خودت را دوست داشته باش» و «براي خودت ارزش قايل شو» چندان جدي گرفته نمي‌شود. در فرهنگ ما متاسفانه به چنين افرادي که خودشان را دوست دارند و احترام خاصي براي خود قايلند برچسب خودخواهي مي‌زنيم.و ... جملاتي از اين قرار « مرد که نبايد جلوي آينه بايستد و ببيند صورت‌اش جوش دارد يا نه...» نقطه مقابل‌اش را تصور کنيد: آن ارباب‌رجوع بوي نامطبوعي مي‌دهد، دهانش را که باز مي‌کند انگار سال‌هاست مسواک نزده و ... حالا حس شما در مواجهه با او چيست؟

در همه اين مثال‌ها قطعا اولين نکته‌اي که به ذهن شما مي‌رسد اين است که آن آقا يا خانم در وهله اول براي خودش اهميت قايل نيست و در قدم بعدي ارزشي براي شما قايل نبوده است. توجه کنيد اين نمونه‌ها براي محيط خارج از خانه است و مدت آن کوتاه بوده و شايد خيلي شما را آزار ندهد که امروز چنين ارباب رجوعي داشتيد آيا تحمل چنين افراد خاصي با آن ظاهر نازيبا در زير يک سقف و در مقام همسري آسان است؟ آقاي مراجعي داشتم که مي‌گفت: «همسرم دوستم ندارد و تا حالا نشده يک بار به استقبال‌ام بيايد و پاکت ميوه را از دست‌ام بگيرد، چه برسد به احوال‌پرسي و معاشرت گرم. او از موقع ازدواج کلي تغيير کرده است.»

همسر ايشان را خواستم و اين گله را با او مطرح کردم. مي‌دانيد پاسخ چه بود؟ «خانم دکتر! اوايل آشنايي و ازدواج هر وقت به خانه مي‌آمد، دوش مي‌گرفت، محاسنش مرتب بود و بوي خوش مي‌داد (چون شغلش تعويض روغني است) اما حالا مي‌گويد خسته‌ام و فقط صبح‌ها که مي‌خواهد سر کار برود دوش مي‌گيرد و لباس تميز مي‌پوشد. دليل تغيير رفتار من فقط همين است. من اتفاقا فکر مي‌کنم که او مرا دوست ندارد و ارزشي برايم قايل نيست وگرنه مانند اوايل خودش را مرتب و تميز و خوش‌بو نگه مي‌داشت تا رغبت کنم به او نزديک‌ شوم...»

لذت بردن همسران از ظاهر و اندام يکديگر بسيار مهم است و در کنار لذتي که همسران بايد از اخلاق و منش يکديگر ببرند، اين فاکتور اهميت حياتي دارد زيرا تامين اين نياز است که به داشتن روابط صميمانه‌تر و صد البته روابط جنسي بهتر منجر مي‌شود. ديگر کمتر کسي وجود دارد که نقش پررنگ و تغذيه کننده روابط جنسي را در تحکيم روابط زناشويي کتمان کند. کساني که از رابطه جنسي با همسرشان لذت مي‌برند به خوبي مي‌توانند در حل ديگر مسايل و مشکلات زندگي، موفق عمل کنند. کافي است به بررسي علل عدم رضايت جنسي همسران بپردازيد،حتما و حتما ردپايي از اين قبيل مشکلات را خواهيد ديد. خالق زيبايي‌ها، خداوند، ما انسان‌ها را طوري خلق کرده است که درست مانند خودش عاشق زيبايي هستيم و جذب آن مي‌شويم.

شما نياز داريد در کنار کسي زندگي کنيد که براي‌تان ارزش قايل است و هر روز و هر لحظه چيزهاي زيبا را به شما هديه مي‌دهد. اين چيزهاي زيبا مي‌توانند شامل کلام زيبا، لبخندي زيبا و... باشند. حالا به من بگوييد چه طور امکان دارد در مورد کسي که عاشقانه دوستش داشته‌ايد و او نيز چنين حسي به شما دارد و هم‌اکنون همسر شماست، بي‌تفاوت باشيد و يا انتظار داشته باشيد او چنين نکات ظاهري را ناديده بگيرد؟ تاکيد مي‌کنم براي حفظ روابط زناشويي خود و تحکيم پايه‌هاي عشق و محبت زندگي‌تان حتما و حتما به نيازهاي يکديگر اهميت بدهيد.
شما نياز داريد در کنار کسي زندگي کنيد که براي‌تان ارزش قايل است و هر روز و هر لحظه چيزهاي زيبا را به شما هديه مي‌دهد. اين چيزهاي زيبا مي‌توانند شامل کلام زيبا، لبخندي زيبا و... باشند. قطعا ديدن لبخندي زيباتر است که دندان‌هاي سفيد و تميز نمايان شود و بر چهره‌اي باشد که نشانه‌هاي تميزي بر آن آشکار باشد. بايد تلاش کنيم اين فرهنگ جا بيفتد که دوست داشتن خود بسيار باارزش است و اگر کسي خودش را دوست نداشته باشد، نمي‌تواند به واقع همسرش يا بچه‌هاي خود را دوست بدارد. دوست داشتن امري مستمر و جاري است و نيازمند رسيدگي هميشگي است. اگر مي‌خواهيم اين دوست داشتن و علاقه واقعي بين ما و همسرمان تا هميشه وجود داشته باشد بايد به آن بپردازيم.

شما خانم محترم که خودتان را به دلايل رواني دوست نداريد، گاهي اين‌طور حرکت کرده و در زندگي مشترک، خود را رها مي‌کنيد و تبديل مي‌شويد به يک زن مطبخ، نه زني که مورد علاقه و احترام همسرش بوده يا شما آقاي محترم تبديل مي‌شويد به ماشين پول‌سازي که انگار يادتان رفته چه طور بوي لوسيون بعد از اصلاح شما يا عطر مخصوص‌تان وقتي عبور مي‌کرديد فضا را پر مي‌کرد و براي همين است که همسر شما مدام مقايسه‌تان مي‌کند يا بهانه‌هاي مختلف مي‌گيرد. بياييد به جاي اينکه خودتان را پشت اين افکار غلط پنهان کنيد و به خودتان برچسب «زن زندگي» و «مرد زندگي» بزنيد، به درمان مشکل جدي‌تان (اينکه خودتان را دوست نداريد) بپردازيد. زيبايي و مرتب بودن شماست که همسر را همواره جذب شما مي‌کند. با مديريت زمان و انرژي علاوه بر بچه‌ها، به سرو وضع خودتان هم برسيد.

خليج فارس.persian gulf















yahoo

File:Jerry Yang and David Filo.jpg


جری یانگ و دیوید فیلو موسسان یاهو




چه کسی موثرتر است زن یا مرد؟

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...

برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

همیشه راهکار ساده تری هم هست


ر یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی و ...

دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید  . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی  جلوگیری نمایند .   

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ،  مشکلی مشابه  نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یک  کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی

تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!

وعده


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

داگلاس و دست نوازشگر


روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت:
"من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند."

یکی دیگر گفت:
"شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد."

هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:
"این دست چه کسی است، داگلاس؟"

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:
"خانم معلم، این دست شماست."

معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

فقیر


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

امید


تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

نادر شاه


زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد

هیزم شکن

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

صداقت


دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

30 ضرب المثل انگلیسی

ضرب المثل: Without a doubt
مفهوم به انگلیسی:It is certain
مفهوم به فارسی :بدون شك

ضرب المثل: Word of mouth
مفهوم به انگلیسی:News that travels from person to person
مفهوم به فارسی :خبرهاییكه از شخصی به شخص دیگر منتقل میشود

ضرب المثل: You can’t judge a bookby its cover
مفهوم به انگلیسی:Don’t make judgments based only on appearances
مفهوم به فارسی: از روی ظاهر قضاوت نكن

ضرب المثل: Your guess is as goodas mine
مفهوم به انگلیسی:You can’t speak with certainty about something
مفهوم به فارسی :نمیتوانیدبا قاطعیت در مورد مطلبی صحبت كنید

ضرب المثل: A friend in need is afriend indeed
مفهوم به انگلیسی: a real friend is one who is supportive in times of trouble
مفهوم به فارسی : دوستواقعیکسی است که در موقع مشکلات همراه ما هست.

ضرب المثل: new broom sweeps clean
مفهوم به انگلیسی: something new and in good condition works better
مفهوم به فارسی :چیزجدید و خوب بهتر کار می کند.

ضرب المثل: A stitch in time savesnine
مفهوم به انگلیسی : little preventive maintenance can savethe need for repairs later
مفهوم به فارسی :مراقبتبیشتر باعث میشود که احتیاجی به تعمیر دوباره نباشد.

ضرب المثل: Barking up the wrongtree
مفهوم به انگلیسی: make an error; make a claim to the incorrect person
مفهوم به فارسی :درستکردن یک مشکل وخطلا برای یک نفر

ضرب المثل: First come, first served
مفهوم به انگلیسی: person who arrives first is served first
مفهوم به فارسی : هرکسزودتر آمده باشد زودتر میرود.

ضرب المثل: Tit for tat
مفهوم به انگلیسی: this for that,
مفهوم به فارسی :اینبرای آن

ضرب المثل: A Bird In The Hand Is Worth Two In The Bush
مفهوم به انگلیسی: Keep what you have and don’t be greedy for more
مفهوم به فارسی : بهچیزی كه داری قانع باش

ضرب المثل: A Blessing In Disguise
مفهوم به انگلیسی: A good thing that you don’t recognize at first
مفهوم به فارسی : چیزخوبی كه در ابتدا قدرش را نمیدانید

ضرب المثل: A Chip On Your Shoulder
مفهوم به انگلیسی: Angry because of what happened in the past
مفهوم به فارسی :عصبانی بودن بخاطر چیزی كه قبلا اتفاق افتاده

ضرب المثل: A Dime A Dozen
مفهوم به انگلیسی: Cheap and easy to get
مفهوم به فارسی : چیزیكه ارزان و راحت بدست بیاید

ضرب المثل: A Drop In The Bucket
مفهوم به انگلیسی: Something that isn’t important because it’s very small
مفهوم به فارسی : چیزیكه بدلیل كوچك بودن اهمیت ندارد

ضرب المثل: A Fool And His Money Are Easily Parted
مفهوم به انگلیسی: Foolish people lose money easily
مفهوم به فارسی : یهاحمق راحت پولشو از دست میده

ضرب المثل: A Penny Saved Is A Penny Earned
مفهوم به انگلیسی: Little by little you’ll save money by not spending your money
مفهوم به فارسی : قطرهقطره جمع گردد وانگهی دریا شود

ضرب المثل: A Piece Of Cake
مفهوم به انگلیسی: Something that is very easy to do
مفهوم به فارسی : كاریكه انجام آن ساده است.
معادل در فارسی: مثل آب خوردن

ضرب المثل: A Shot In The Dark
مفهوم به انگلیسی: A guess when you don’t know the facts
مفهوم به فارسی : حدسزدن چیزی وقتی که تو واقعیت رو نمی دونی

ضرب المثل: A Slap On The Wrist
مفهوم به انگلیسی: A punishment that is very mild
مفهوم به فارسی : تنبیهخیلی ملایم

ضرب المثل: A Slip Of The Tongue
مفهوم به انگلیسی: Something which you did not mean to say
مفهوم به فارسی : وقتیچیزی را گفته اید كه قصد گفتنش را نداشته اید

روزی

             خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

             در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید /

 

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :

آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،

کهکشانی خواهم دادش .

             روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

 

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد .

             من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،

دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان ها ، آب خواهم داد .

 

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

             مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .

             پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

  آشتی خواهم داد .

  آشنا خواهم کرد .

   راه خواهم رفت .

     نور خواهم خورد .

             دوست خواهم داشت .

 

از : سهراب سپهری