دژگاه-فردا
مدتی می گذرد
خانه ام خیس تر از دیروز است
دوستانم همه جا می خندند
و خبری از فردا نیست
تازگی ها بغض یک کودک پیر
سینه ی شاد مرا می بافد
و دمادم مرگ مرا
در شن زاری از تردید
که مردگانش شب ها
زندگان را
با هوس های نهیب می بیند
غرق می کند
و توحش بی گاه
با خبر های خیال انگیزش
بر در سوخته ی شهر می تازد
تا زندگی را
در کام اهورا
که گاه گاه بوسه ی خشک به زمین می ریزد
قطع کند
و باران داشت
پس یک تپه ی دور
کوله بارش را گریه کنان می بست
مدتی می گذرد
وابهام دیروز
همچنان اشک مرا می سازد
و خبری از فردا نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:28 توسط فریدون اهورا
|
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست.