مدتی می گذرد

خانه ام خیس تر از دیروز است

دوستانم همه جا می خندند

و خبری از فردا نیست

تازگی ها بغض یک کودک پیر

سینه ی شاد مرا می بافد

و دمادم مرگ مرا

در شن زاری از تردید

که مردگانش شب ها

زندگان را

با هوس های نهیب می بیند

غرق می کند

و توحش بی گاه

با خبر های خیال انگیزش

بر در سوخته ی شهر می تازد

تا زندگی را

در کام اهورا

که گاه گاه بوسه ی خشک به زمین می ریزد

قطع کند

و باران داشت

پس یک تپه ی دور 

کوله بارش را گریه کنان می بست

مدتی می گذرد

وابهام دیروز

همچنان اشک مرا می سازد

و خبری از فردا نیست